فاطمه زمانی
انگار در دلم رخت میشُویند و در سرم که روی دامان وطنم آرام گرفته، بخاطر روزهای آمیخته به دود، باروت و انفجار اخیر، غُوغایی برپاست.
نمیدانم روزهایی که گذشت، جنگ بود یا چیزی شبیه آن؛ اما هر آنچه گذشت، نهیب بهنگامی از فلسفه تاریخ بود تا انواری از ادراکی نو توی صفحه ذهنم بیفروزد.
اینکه، چه در زمانههای دور و دراز تاریخ که دشمنان در نبردهای بیامانشان، پیکر رویین تنانه ایران عزیزتر از جانمان را نشانه میگرفتند و چه در هندسه پیچاپیچ تُند تاریخ که شیپور پایان جنگ و «آتش بس» نواخته میشده؛ همیشه سرم روی اَمنگاه دامانِ پُر مهر وطنم آرمیده بوده است.
برایم همواره هیچ کجای دنیا، خانه مام میهنم نمی شود، خانهای که در آن با همه خوشیها و ناخوشی هایش، رود پرخروش زندگی همیشه جاریست.
نمیخواهم بگویم که همه چیز ایرانمان، همیشه گل و بلبل بوده است؛ نه؛ اما خدا نکند کسی بیرون از حریم این خانه، خیال تخریب سقف روی سرمان و چپاول یک وجب از خاکمان به سرش زده باشد، آن وقت دیگر همه این حرفها کنار میرود و وطن میشود «ناموس» و ما میشویم «ناموس پرست» و بزودی همه اختلاف نظرها و کُری خوانی هایمان رنگ میبازد و دیگر تمام هم و غممان میشود «ایران» و بس.
در اینجا میخواهم بگویم که مادرم ایران؛ جوری ما را بار آورده که در همه بزنگاه های تلخ و شیرینش، زیر پر و بال خودش بیاساییم، حتی وقتی نیش زهرآلود دشنهها یکی پس از دیگری بر قلب نازنینش فرود میآید، بازهم به آغوش خونرنگ جسم زخمی اش پناه میبریم تا کمی آرام بگیریم.
وطن همیشه مامن شادمانه ها و غمنامه هایم بوده است؛ گاه در هوایش از عمق جان خندیده ام و گاه نیز زانوانم را بغل کرده و بسختی برایش گریسته ام.
مادرم ایران؛ در فراز و فرود پروراندن فرزندانش، چیزهای دیگری را هم به ما یاد داده و آن؛ اینکه جانمان برای هم دربرود و نگذاریم کسی نگاهی چپ به خانه و اهالی اش بکند زیرا فضایلی از جنس رگ تعصب و غیرت، از بلندای اصالت مادر توی ذاتمان ریشه ازلی داشته است.
حالا در میان دیوانه بازیهای اهریمنان جهان، هنوز هم عزتمندانه در هوای وطنمان نفس میکشیم و چشم امید به آسمان نیلگون ایرانمان دوختهایم.
خیالم راحت است که شبانگاهان، سرم را روی نازبالش خاک ایرانم مینهم و با فارغ البال نفسی عمیق میکشم و از اینکه هرگز صدای چکمه بیگانهای در دالان گوشم نمی پیچد، خیالم آسوده و ته دلم قرص است که آیین مهر مادر و فرزندی در این سرزمین فرهنگ آرا همواره ناگسستنی بوده است، آنقدر که زور هیچ موشک و بمب و انفجاری به آن نمیرسد.
و من در اینجا، در بزنگاهی آشفته از بازی تاریخ، میخواهم فریاد بزنم که هرگز یک تار موی مادر دردانهام را به کسی نمیدهم و طنین لالایی های حماسی اش را با هیچ ساز نحس غیرخودی معاوضه نمیکنم.
اینک سالهاست هر تکه قلبم پیش یک گوشه ایرانم به یادگار مانده است: در گوشم، ساز و دُهل جنوبیها و آوازخوانی شمالیهاست. در چشمهایم، گیسوان طلایی وطن در آفتاب سپیدهدمان شوق انگیزش موج میزند. وطن پاکنهاد ما، همواره دلیر و سرافراز در بلندای قلعه تاریخ بشر ایستاده و من از سرخی گونههای آتشینش در هنگامه غروبهای خیال انگیزش، سخت سرمستم.
هنوز هم سر بر دامان گرم مادرم میگذارم و در حوزه مغناطیس وجودش ساعتها میخکوب میشوم، وَه که چه شورانگیز و بیدریغ، در میان چکاچک بحبوحه ها، دست نوازشگرش روی سرم، رامشگر روحم و جلابخش ابدی جسم وطنخواهم است.
فکراینکه در این چند روز، چشم ناپاک هیولای کودک کُشِ جهان، به ایرانِ جان و فرزندانش خیره بود، بدجوری دیوانهام میکند.
هرچند مرز پیکارهای توی سرم به پیشانیام رسیده و به دیوارهایش میکوبد و تباتب حوادث تلخ روزهای اخیر هنوز کاملآ برطرف نشده است اما از دامان رایت قامت راستانه وطن؛ نسیم خنک پایمردی و سرود حماسی میوزد.
اینک ابرهای تیره و تار جنگ و آوار ویرانهها فرو نشسته و نگاه جستجوگرم به ژرفای چشمان نافذ و مهربان مام میهنم گره خورده که زیر تلالوی قطرات شفاف تاریخ مشعشعش جاودانه میدرخشند.
نمیدانم گردونه ذهن چندتکه ام به کجا گیر میکند که ناگهان زمزمه نغمهای آشنا، گوشه لبانم مینشیند:
ای ایران ایران!
دور از دامان پاکت
دستِ دگران، بد گُهران
ای عشق سوزان!
ای شیرینترین رویای من
تو بمان؛ در دل و جان …
و من با ذوق میخوانمش و مادرم در حالی که حلقه انگشتان اسرارآمیزش را در موهایم قفل کرده، با همان وقار همیشگیاش لبخند میزند و جهان وجودم سرمست می شود؛ تو بمان تا سرم روی حریر امن دامانت، ماوای همیشگی بگیرد.








